الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
758
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
* * * از بزرگترين مصيبتها و بلاها در بين مردم كه هيچ انتها و آخرى براى آن نيست . آنست كه هركس چيزى مىداند بيشتر از آن را ادعا مىنمايد . 1860 - يگانگى عشق و حدثتني يا سعد عنهم فزدتني * جنونا فزدني من حديثك يا سعد هواهم هوى لم يعرف القلب غيره * فليس له قبل و ليس له بعد ( عبّاس بن احنف ) * * * اى سعد ! درباره آنان با من سخن گفتى پس ديوانگى مرا افزون كردى ؛ گفتار خود را درباره آنان بيشتر كن اى سعد ! عشق آنها ، عشقى است كه قلب من غير از آن را نمىشناسد پس هيچگاه قبلى ندارد و بعد از اين هم نخواهد داشت . 1861 - عدالت حاكم يا ويلنا من موقف ما به * أخوف من أن يعدل الحاكم ( ناشناس ) * * * اى واى بر ما از جايگاهىكه ترسناكترين مرحله آن عدالت حاكم و قاضى است ( يعنى سختترين حالت آن است كه قاضى با عدالت برخورد نمايد و از در بخشندگى وارد نشود ) . 1862 - وجد و طرب عبّاس بن احنف ، با شنيدن شعر نيك به طرب همى آمد و از وجد تلوتلو همى خورد . « اسحاق بن ابراهيم موصلى » گفت : وى روزى به نزد ما آمد و من او را از « ابن دمينه » اين شعر بخواندم : « الا يا صبا نجد متى هجت من نجد » پنج بيت شعر را كه خواندم ، وى به طرب آمد . به چپ و راست متمايل شد و تلوتلوخوران خود را به ستونى رساند و گفت : از زيبايى اين شعر ، بايستى سر بدين ستون فروكوبم و ما منعش كرديم .